یکشنبه 10 آبان1388
به نازکی شیشه شده ام
با تلنگری می شکنم
نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 22:31 | | لینک به این مطلب
جمعه 1 آبان1388
جشن تولد
گفت: میخوام برا دخترم جشن تولد بگیرم.
یکی گفت: مگه بیکاری؟ میدونی چه قدر هزینه اش میشه؟
دیگری گفت: پولت مفته خرج کنی مردم بخورن؟ به جاش یه چیز بهتری برای خودش بگیر.
اون یکی گفت: حالا از پول و هزینه اش که بگذریم٬ میدونی چه قدر دردسر داره؟ باید بپزی٬ بشوری ... اوه اون همه ریخت و پاش و سروصدا.
با لبخندی حرف هایشان را نشنیده گرفت.
به یاد آورد سال پیش بعد از تمام شدن جشن٬ دخترش با خوشحالی گونه هایش را بوسید و به رختخواب رفت.
دوست داشت شیرینی آن بوسه را امسال هم بچشد.
نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 22:29 | | لینک به این مطلب

