تبليغاتX
زهر شیرین
سه شنبه 13 مرداد1388
قاب 8

«.A friend in need is a friend indeed»


 به دوست خوبم که در گپ آن شب٬ داغ کرده بود و عصبانی بود.

نامه ای بالا بلند برایت نوشتم. اما هر چه با خودم کلنجار رفتم مجاب نشدم که اینجا بنویسم. ترجیح می دهم سیاست را به اهلش واگذارم. نقطه مشترک من و تو هیچ وقت سیاست نبوده و خوشحالم که نبوده. برای همین تنها می نویسم که:

خودخواهی مرا ببخش. این قدر در خودم و مشکلاتم غرق شدم که فراموش کردم از تو بپرسم. هر وقت به هم رسیدیم از خودم گفتم و درد و رنج هایم. اصلا نپرسیدم تو چگونه می گذرانی. چگونه فکر می کنی. چگونه زندگی می کنی. و تو هم نگفتی. از تو هم گله دارم که چرا نگفتی. ترسیدی دوستیمان به هم بخورد؟ یا ترسیدی من حرفی بزنم که تو ناراحت شوی و یا تو حرفی بزنی که من؟

مرا ببخش که تمام این مدت تو ناراحت بودی و من متوجه نبودم. تو گریه کردی و من نفهمیدم. خودم را نمی بخشم. رسم رفاقت این نیست.

مطمئن باش تا وقتی من و تو هر دو اهل حق و حقیقت باشیم هیچ چیزی نمی تواند ما را از هم جدا کند. اگر اهل انصاف باشیم٬ اگر منطق بین ما حکم کند٬ اگر حرف یکدیگر را بشنویم٬ هیچ کس نمی تواند بین ما فاصله بیندازد. تو بهترین دوست من در تمام عمرم بوده ای و هستی و من به هیچ قیمتی حاضر نیستم از تو دور شوم.

دوست عزیز تر از جانم. می خواهم بدانی که دوستت دارم از صمیم قلب. و همیشه برایت بهترین ها را آرزو می کنم. گرچه ظاهرا از هم دوریم اما تا وقتی که قلب هایمان به هم نزدیک است همیشه در کنار هم خواهیم بود.

 

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 0:11 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 6 مرداد1388
قلم در دستانم این پا و آن پا می شود 

اراده می کند و به روی کاغذ قدم بر می دارد 

نمی داند به کجا می رود 

تنها می رود که رفته باشد

که نخشکد

او هم حیران مانده مثل صاحبش

نمی داند چه باید بکند

به دنبال کمک می گردد

به دنبال راه نجات

بسیاری قلم ها را دیده که نوشته اند تا خشک شده اند

برخی خوب برخی خوب تر

برخی بد برخی بدتر

اما این قدر گیج است که خوب و بد را از هم نمی شناسد

هیاهوی دنیا گیجش کرده

ظاهرهای آراسته گاهی فریبش داده اند

از باطنشان که آگاه شده دستش آمده که به چشمانش اطمینان نداشته باشد

می ترسد

می ترسد که دوباره اشتباه کند

می ترسد که دوباره گولش بزنند

دوست دارد خوب باشد و خوب تر بنویسد اما نمی داند چگونه

می ترسد به عاقبت کسانی دچار شود که گرفتار شدند

گرفتار نفس خویش

گرفتار خودخواهی و غرور

می ترسد دوباره فریب ظواهر را بخورد

می ترسد به بیراهه کشیده شود

در بن بست چه کنم گیر افتاده و راه نجاتی نمی یابد

به دنبال دستانی می گردد که او را از منجلاب جهل و فراموشی بیرون بکشد

اما هر چه بیشتر می گردد کمتر می یابد

هر چه بیشتر می گردد بیشتر گم می شود

به بن بست رسیده

به کجا باید می رفته که نرفته

در کجا باید جستجو می کرده که نکرده؟؟؟

 

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 19:35 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 مرداد1388
 ماحصل پیوند سادگی و صداقت چیزی نیست به جز حماقت.

 

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 3:7 | | لینک به این مطلب