اینجا بدون شما صفا ندارد
هر طرف رو می کنم جای خالی یکی را می بینم.
یلدا کف اتاق کاغذهایش را پهن کرده
با دستان پر از رنگ به سر می کوبد که ای وای
فردا ژوژمان دارم و هنوز ده تا نقاشی هم نکشیده ام.
خدیجه و لیلا با دوستان دوست داشتنی شان یا گرم صحبت و خنده اند
و یا در حال ترجمه تکالیف عقب افتاده.
معصومه طبق معمول روی تختش مسئله ریاضی حل می کند و احدالناسی را نمی بیند
هر از گاهی پرده را کنار می زند و جوابی به صحبت های سایرین می دهد
اما دوباره در ریاضیات غرق می شود.
لیلا از بوفه پفکی خریده و منتظر من است تا در محوطه با هم گپ بزنیم.
این محوطه اکنون خالی است
برای من خالی است.
حافظ
چای
شعله آتش
..........
پاک کردن سبزی
و آش
آش رشته شیرازی نه کرمانی
.
.
.
کاش
...
می خواستم بنویسم کاش دوباره ببینمتان
پشیمان شدم
باز خواستم بنویسم کاش دوباره دور هم جمع شویم
باز هم پشیمان شدم
اکنون می نویسم
کاش هر کجا هستید و هستم اطرافتان پر باشد از
دوستان یکرنگ٬ یکرنگ٬ یکرنگ و صمیمی.
کاش هر کجا هستید شاد باشید و پیروز.
از خودم بیشتر
در اوج غربت
تنهای تنها
به دل آرزوی همنشین داری
همراه و همدل
هم صحبت
که دوستش بداری
و دوستت بدارد.
بشری از نوع خودت
انسانی شبیه خودت
با همه خوبی ها و بدی ها
با همه ضعف ها و قوت ها
منتها یک پله بالاتر از خودت
تا آئینه ات باشد
و لباسی که عیب هایت را نهان دارد
و موجب آرامش تو
و پناهگاه و تکیه گاهت
نه فرشته ای که با اکراه به تو سجده کرد
و نه شیطانی که قسم خورده اغوایت کند
انسانی که تو را بفهمد
آدم
مجنون
که با معجزه آمدنش تو را زنده کند
و پا به پای تو خود نیز بالا رود.
دریغ که او نمی داند در دل و ذهنت چه می گذرد
و تو نمیدانی چگونه آگاهش کنی
تو همچنان منتظر می مانی
و او همچنان ناآگاه
تا روزی که باران رحمت خدا بر شما ببارد.

