با دلی شکسته و خسته
بریده از همه چیز و همه کس
به راستی کیست مرا جز تو؟
سجاده نیازم را رو به درگاه بی نیازت می گشایم
مرا نای ایستادن و قامت بستن نیست
مرا چه سود از نمازی که تنها من واردش شوم
زانو در بغل می گیرم
به فکر فرو می روم
به گذشته و آنچه کرده ام
به آینده و آنچه نکرده ام
به حالم
به روحم
به رابطه ام با تو
خودم
و دیگران
چاره چیست؟
چه باید کرد؟
به کدام سو باید قدم نهاد؟
کدام راه رفته ای را نباید می رفتم؟
باز می گردم.
کدام راه نرفته ای را باید رفت؟
به سویش اراده می کنم.
چیزی نمی ماند جز استمداد از تو
نه راه های رفته را با توان خود پیموده ام
و نه راه های نرفته را بی تو
پس یاری ام کن
که بی تو هیچم و سخت به تو محتاج.
نه مرا بال پروازی است که به سویت پر بگشایم
و نه حتی جرأتی تا با سر خود را به زمینت بکوبم
مرا به که وا می نهی؟
به نفس معیوبم
یا به مردمی که روزی هفتاد بار از شرشان به تو پناه می برم
نکند از چشم تو افتاده ام
که این چنین مجازاتم می کنی
از زاویه ای دیگر بدان بنگر.

