تبليغاتX
زهر شیرین
شنبه 24 آذر1386
هیچ گاه دست خالی به سراغمان نمی آمد

همیشه چیزی در کیفش برایمان پیدا میشد

ایام سرما و سرماخوردگی بکرائیل یا لیموشیرین

و سایر ایام چیزی٬ حتی اگر کوچک مثل آدامس

همه دوستش داشتند

همه را دوست داشت

مخصوصا بچه ها را

و به خصوص نوه هایش را

نوه ها اما قدرش را ندانستند و زود از دستش دادند

بچه هایش نیز

مادربزرگ وقتی رفت تنها کیفش ماند و خرت و پرت های جور واجورش

یک بسته آدامس نیم خورده

سوزن نخ

کارد میوه خوری

یک سبد کوچک لباس هایش

و یک انگشتر طلا که به گمانم مادر به مناسبت روز مادر به او هدیه داده بود

همان را مادر هدیه کرد به آستان شاه عبدالعظیم

چرا که مادربزرگ بی نهایت ارادتمند این آقای بزرگ بود

در قبرستان هنگام غسل مادرم کتابچه دعا را دست من داد تا چیزی بخوانم

به دنبال دعا یا زیارتی مرسوم صفحات کتابچه را ورق زدم

صفحه ای که ناخودآگاه خواندم زیارتنامه حضرت عبدالعظیم حسنی بود

چه آرامشی داشت روی سنگ غسالخانه

همه آرام بودند گرچه گریه می کردند

ظهر روز اول ماه رمضان ما را تنها گذاشت

همان روز را با عدس پلوی دست پخت مادربزرگ افطار کردیم

با بغض٬ با گریه

این آخرین غذا هرچند خوشمزه اما تلخ بود

برای من اما تلخ تر از همه

چرا که صبح آن روز مادربزرگ از من چیزی خواست و من فرمانش را نبردم

هنوز خود را نبخشیده ام

نمی دانم آیا او می بخشد مرا؟

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 15:44 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 12 آذر1386
گشایش
زمان که بگذرد روز خواهد آمد٬

لیک تا آن زمان با تاریکی شب چه سازم؟

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 15:28 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 4 آذر1386
با شور و اشتیاق عجیبی لباس پوشید.

آماده میشد تا با پدر و مادرش بره خواستگاری.

وقتی برگشت خیلی گرفته بود.

گفتم: چی شده؟ چرا ناراحتی؟!

با اخم و عصبانیت گفت: من میخوام زن بگیرم که همدمم باشه

نزدیک تر از من به خودم

روشنی خونه ام

مادری مهربون برای بچه هام

تا با هم یه زندگی رو بسازیم.

اما اینا انگار قصد دارن دخترشونو بفروشن٬

سر قیمتش چونه میزنن

از سال تولد شروع کردن٬ آخر سر هم میگن دیگه آخرش صد تا سکه.

آخه مگه من پرسیدم دخترتون چند؟

نه٬ تو بگو٬ اصلا مهریه یعنی چی؟

گفتم: ... والا چی بگم؟!

 

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 15:50 | | لینک به این مطلب