تبليغاتX
زهر شیرین
پنجشنبه 29 شهریور1386

دلم گرفته امشب

  ز غربت زمانه

 

صفا دهم دلم را

به اشک بی بهانه

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 8:49 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 22 شهریور1386

می گفت:

ما ده ساله تو این محل زندگی می کنیم اما من هنوز بعضی همسایه ها

رو نمی شناسم. اما این زن یک سال نیست که اومده اینجا از سیر تا پیاز

زندگی همه رو خبر داره. من نمیدونم این زن خودش کار و زندگی نداره که

همش تو زندگی این و اون پرسه میزنه! 

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 4:53 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 15 شهریور1386
  امشب دعوتم به جشن عروسی

یک هفته است تدارک دیده ام برای این جشن.

امروز تنم را آن قدر ساییدم که پوستم خراش افتاد

روحم را با چه صیقل دهم که سزاوار میهمانی تو باشم؟

چه مدت تلاش کنم تا مهیای ملاقات تو گردم؟

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 5:39 | | لینک به این مطلب
شنبه 3 شهریور1386
 

هی نفس!

               فک کردی کی هستی؟

                                                ها!

نوشته شده توسط شیدا سماواتی در 1:48 | | لینک به این مطلب