انديشه اي كه گويا هيچ گاه سامان نمي يابد.
و هماره ذهن پريشان مرا به دنبال خود مي كشد.
اين انديشه قرار است مرا با خود به كجا برد؟
به كجا ختم شود؟
اصلا آيا تمامي دارد؟
مي انديشم اگر من نبودم پس كه بود؟
اگر او نبود پس كه بود؟
اگر دنيا نبود پس چه بود؟
باز مي انديشم اين بودن و نبودن براي چه؟
«... چهره انسان را همواره هاله اي از اندوه در بر گرفته و از نخستين روزهاي تاريخ هرگاه كه از انبوه تلاش هاي حيات خود را به گوشه انزوايي مي كشانده تا به خويشتن و به جهان بينديشد، اخمي از بدبيني بر نگاهش نقش مي بسته و موجي از اضطراب بر سيمايش مي نشسته است. زيرا وي همواره خود را از اين عالم بيشتر مي يافته و مي يافته است كه آنچه هست او را بس نیست. احساسش از مرز اين هستي مي گذرد و آنجا كه هرچه هست پايان مي گيرد، او ادامه مي يابد و تا بينهايت دامن مي گسترد.»
دکتر شریعتی
گاهي نبودنت را مي نگرم
به سرعت چشمم را مي بندم
تا شايد از اين خيال خالي شوم
تا شايد مانع وقوع آن شوم
اما افسوس كه نخواهم توانست.
مي انديشم زندگي بدون تو چگونه خواهد بود
مي انديشم نبودنت را چگونه طاقت بياورم
اگر تو نباشي حرف دل با كه بگويم
سر بر دامان كه نهم و زار زار بگريم
شادي را از كه طلب كنم
با كه بخندم
با كه بگريم.
مي دانم رفتن برايت بسي بهتر از ماندن است
مي دانم دنيا جز مشقت چيزي براي تو نداشته و ندارد
جز تلخي هايي كه تو شيرينشان ديدي
جز تلخي هايي كه تو شيرينشان كردي
مي دانم كه بهشت انتظارت را مي كشد
تا فرش زير پايت شود
اما تو تنها كسي هستي كه من فقط براي خودم مي خواهم، نه براي خود
پس هرگز نمير مادر عزيزم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یا زهرا
دستم بگیر
من كي ام؟
من انأ؟
?who am I

