سفر در آينه
Sky above me Earth below me Fire within me .... برفرازم آسمان زیر پاهایم زمین در درونم آتش است. هیچ جا نمیشد داد بزنم مجبورم اینجا چرت و پرت بنویسم. فرهادم اما شور شیرین ندارد. «بادكنك كوچكي بود كه خيلي دوست داشت بزرگ شود. براي همين شروع كرد به باد شدن. باد شد و بزرگ شد، اما هنوز هم بادكنك هاي بزرگ تر از او بودند، زياد هم بودند. بادكنك باز هم باد شد. باد شد و باد شد و يكهو تركيد، با صداي بلندي هم تركيد، اما فكر نكنيد از زياد باد شدن تركيد، نه، اصلا اين طور نبود. او از غصه تركيد، چون هر چه باد مي شد، باز هم بادكنكي بود كه از او بزرگ تر باشد.» بادكنك و اسب آبي، محمدرضا شمس يا خواهم يافت و يا خواهم ساخت! براي رسيدن، در بين راه منزلگاه هايي انتخاب كن. .Bad students usually become good teachers «در پاره اي از فرهنگ ها، "من" در قلب قرار گرفته است. براي عده اي ديگر، "من" در مغز قرار دارد و به كمك پيام هايي كه از گيرنده هاي خاصي نظير گوش، چشم، بيني، پوست و زبان دريافت مي كند، نه تنها جسم و احساسات فرد را كنترل مي كند، حتي در شكل گيري آنها نيز دخالت دارد. در اين نوع تفكر، اغلب "من" به يك "چيز" هوشيار در درون جسم تشبيه مي گردد كه اعمال، رفتار، احساسات و انديشه فرد را توليد و اداره مي كند. به عبارت ديگر، "من" درون جسم به عنوان تماشاگري غريب تفسير مي شود كه مشغول تماشاي دنيائي متفاوت و بيگانه از "من" است. "چيزي" كه علاوه بر تماشا كردن، مي انديشد، تصميم مي گيرد، عمل مي كند، خرسند مي شود و غيره. محبوسي كه با جهان اطرافش بيگانه هست، جهاني كه ساخته "من" نيست. مبناي چنين برداشتي هم به نوع تربيت و پرورشي بر مي گردد كه در اكثر فرهنگ ها رواج دارد، تربيتي كه انسان را از بدو تولد چنان بار مي آورد كه "خود" را مجزاي از ديگر موجودات و حتي همنوعانش ببيند و بر اين باور باشد كه هر آنچه كه بيرونِ از "من" است، "من" نيست. تفكري كه "من" را در جهاني قرار مي دهد كه هيچ وجه اشتراكي با "من" ندارد. اين در نهايت منجر به برداشت خاصي مي شود كه در آن جهان به عنوان ميدان نبردي بين "من" و دنياي بيرون تصوير مي گردد. نبردي كه هدف آن غلبه "من" بر جهان و طبيعت است. عده اي "من" را مجموعه اي از افكار، خاطرات، تجربيات و احساسات مي دانند. اين تفكر نيز پرسش هاي تازه اي را مطرح مي كند و از جمله اينكه آيا افكار و خاطرات مي توانند بدون يك صاحب فكر يا صاحب خاطره وجود داشته باشند؟ چه چيزي افكار "من" را از افكار "تو" متمايز مي كند؟» دكتر مسعود ناصري وارد دانشگاه، و به عبارتي جامعه، كه شدم بهتر معناي اين حرف را دانستم. افكار و تعصب هاي خودم دستخوش تغيير شد، با ديدن و شناختن آدم هايي كه چندان ادعاي دين و مذهب نداشتند اما پاك بودند، پاكِ پاك. و از طرفي آدم هايي كه به خيال خودشان آمده بودند تا نگذارند محيط دانشگاه آلوده شود، اما نه تنها كار مثبتي نمي كردند كه با اعمال و رفتارشان ضد تبليغ بودند براي دين. اينجا بود كه ديدم بهتر است هر كس خودش را درست كند و اگر مطلبي مي خواند و ياد مي گيرد به جاي اينكه انتظار داشته باشد ديگران به آن عمل كنند، خودش عمل كند و با رفتارش حداقل سعي كند دلي را نشكند و آزاري به جسم و روح كسي نرساند، تبليغ و اشاعه دين و فرهنگ اسلام پيشكشش. اينكه به بهانه درست كردن جامعه در زندگي و اعمال ديگران سرك بكشي و دنبال مچ گيري باشي و احساس كني كه داري خدمت مي كني و وظيفه ات را انجام مي دهي يكي از آن چيزهايي است كه تلخي اش را خودم هم چشيده ام بيشتر از چندين بار. ديدن اينكه برخي با خنده به ظاهر مهربانانه و در واقع تحقيركننده به دنبال اصلاح ديگران هستند در حاليكه خودشان سر تا پا عيب و نقص اند، اينقدر برايم دلخراش بود كه تصميم گرفتم يادگيري و تبليغ دين را به اهلش بسپارم تا دچار غرور و خودبيني كاذبي كه چنين افرادي با خرده معلوماتشان دچارش مي شوند، نشوم. بالاخره، كار هر كس نيست خرمن كوفتن در حال حاضر علاقه اي به پرداختن به دروس حوزوي ندارم. در عوض دوست دارم بيشتر بدانم، از همه جا و همه كس. به خيلي جاها سفر كنم. از اعتقادات و ارزش هاي ساير انسان ها و مكتب ها و مذاهب بيشتر بدانم. دنيا و طبيعت را بيشتر بشناسم و به دنبال اين باشم كه... به دنبال اين باشم كه زندگي كنم و تجربه فقط همين. خانواده ام مرا مي شناسند. هر روز با من در ارتباطند. با هم زندگي مي كنيم. حرف مي زنيم. مي خوريم. مي خوابيم. اما گمان نمي كنم هيچ يك از افراد خانواده ام شخصيت اينترنتي مرا بشناسند. چند روز پيش داشتم به اين مسئله فكر مي كردم. خوب كه دقت كردم ديدم واقعا چقدر اين دو شخصيت و اين دو جايگاه متفاوت است. براي من كه خيلي، براي شما نمي دانم. شايد يك دليلش اين باشد كه هيچ كدام از افراد خانواده ام غير از موارد ضروري، زياد از نت استفاده نمي كنند. مي دانند كه من وبلاگ دارم و هر از گاهي مي نويسم اما اينكه من در نظر مخاطبان وبلاگ و دوستان اينترنتي چه ويژگي هايي دارم، احساس مي كنم با نظر خانواده ام كاملا متفاوت است. در اين ميان نظر دوستانم را نمي دانم، اما به نظرم مي رسد براي آنها هم اين دو شخصيت تفاوتهايي دارند، چه دوستاني كه با من چند سالي را در خوابگاه زندگي كرده اند و يا از نزديك با من در ارتباط بوده اند و مرا كاملا مي شناسند، و چه دوستاني كه شناخت چنداني از من ندارند و يا هرگز مرا از نزديك نديده اند. اينكه چه عاملي اين تفاوت را ايجاد مي كند و اينكه كداميك از اين دو واقعا «من» هستم، برايم سوال است. همه چيز سفر را دوست دارم. سخت هم كه باشد مي ارزد. شوق ساك پيچيدن. همه چيز و همه كس را پشت سر جاگذاشتن. استرس رسيدن به وسيله نقليه. حركت، رفتن و عبور. گذشتن از كوه و دشت و دره و دريا. خيره شدن به انتهاي جاده و عبور از پيچ و خم هايش. رفتن و رسيدن به مقصد. همه و همه احساس زنده بودن به انسان مي دهد، احساس زندگي. دوره كوتاهي است كه همه تجربيات يك عمر زندگي را در خود دارد. تنها كه باشي زندگي را به تنهايي تجربه مي كني، سخت مي گذرد اما مي تواني در تنهايي و آرامش به همه ي آن چيزهايي فكر كني كه هيچگاه وقتش را نداشته اي. همسفر خوبي اگر داشته باشي سختي هاي سفر برايت كمرنگ مي شود و شادي ها و لذت هايش چند برابر. حتي اگر همسفر خوبي به پستت نخورده باشد باز هم ارزش سفر كم نمي شود. تلخ مي گذرد اما تجربه هايي به دست مي آوري كه يك عمر برايت مفيد خواهد بود. معلم بودن را دوست دارم، پس سختي هايش را به جان مي خرم. ما در شهرها نسلي از انسان هاي بي مهارت ولي پر ادعا و همه چيز بلد مكانيك، كارگر ساختمان و تكنسين توليد مي كنيم. آنها حتي پيش از آنكه ابزار را بشناسند متخصص مي شوند. در كارهايشان هميشه حالتي از بي توجهي ديده مي شود و همه آنها درست مثل اين لاستيك ساز به نحوي رفتار مي كنند كه نشان بدهند شأنشان خيلي بالاتر از كاري است كه انجا مي دهند. بي اهميتي و بي تفاوتي نسبت به كاري كه انجام مي دهند، رفتارهاي بچه گانه در موقع كار و زباني كه به كار مي برند همه از اخلاق و كرداري درهم پاشيده و ناپخته حكايت مي كند. خسارت ها و تلفاتي كه اين متخصصان به اصطلاح صنعتي شده به بار مي آورند اثري چنان عظيم خواهد داشت كه در تاريخ ايران بي سابقه بوده است. ساختمان هاي زيادي، حتي بناهاي مرتفع كه طرح ها و محاسبات آنها با كمك كامپيوتر انجام شده است توسط همين دست ها ساخته مي شوند. مكانيك، جوشكار، لوله كش، سيم كش و بنا همگي مشغول خراب كردن كار يكديگر هستند. آنها در كارشان به قدري بي توجه و بي علاقه اند كه گاهي ساعت ها به دنبال پيچ و مهره هايي كه گم كرده اند مي گردند و بالاخره كارشان را بدون آنها انجام مي دهند و اميدوارند كه قطعات به همان نحو در كنار هم بايستند. اين تكنسين ها مسئوليت هاي دقيق و ظريفي را در كارخانه ها به عهده مي گيرند كه لياقت انجام آنها را ندارند. آنها براي تعمير ماشين هاي دقيق با تنها ابزاري كه بلدند كار كنند يعني انبردست به جان ماشين ها مي افتند و به جاي تعمير، قصابي مي كنند. ابزارهاي ديگر را نه مي شناسند و نه حوصله و صبر پيدا كردن و به كار بردنشان را دارند، اما انبردست را چون با زور بازو به كار مي برند در همه جا مصرف مي كنند. راستي در صنعتي شدن با اين عجله ما چه مي خواهيم به دست بياوريم؟ آيا قبل از شناختن فرهنگ ماشين، اين صنعتي شدم به دردمان خواهد خورد؟» جالب است بدانيد كه اين نوشته مربوط به خاطرات نويسنده قبل از انقلاب است، اما با گذشت بيشتر از سي سال از آن زمان كليت مطلب همچنان تازه و به روز است، متاسفانه. اين روزها دلم مي خواهد به جاي گشت و گذار اينترنتي و خواندن نظرات دوستان در وبلاگ ها، سايت ها، ريدر* وغيره، رو در رو با دوستي بنشينم و صحبت كنم. قصه بگوييم. خاطره بگوييم. لطيفه بگوييم و بخنديم. مشورت كنيم. از مشكلات و سختي هاي زندگي بگوييم. درد دل كنيم. از مشتركاتمان بگوييم. با هم بحث كنيم. آنجا كه با هم موافق نيستيم يا سعي كنيم يكديگر را قانع كنيم و يا اگر نتوانستيم با دلخوري از هم جدا شويم. مدتي با هم تماس نداشته باشيم و بعد دوباره دلتنگ هم شويم و يكي پا پيش بگذارد و آشتي كنيم. اينترنت گرچه مزيت هاي زيادي دارد و رابطه از طريق آن سريع تر، گسترده و متنوع تر است، اما نميدانم چرا راضي ام نمي كند. حتي روزي كه دو سه ساعت از وقتم را پاي نت مي گذارم و مطالب و نقدها و نظرات فراواني را مي خوانم، به اندازه ي تا سر كوچه رفتن و سلام عليك با بقال و خريد يك آدامس كوچك هم احساس نمي كنم با كسي رابطه داشته ام. انسان موجودي است اجتماعي و دوست دارد مستقيما با همنوعانش در ارتباط باشد، با آنها تماس فيزيكي داشته باشد، صدايشان را بشنود، چهره شان را ببيند، با آنها بگويد و بخندد و يا حتي بگو مگو و دعوا كند. اين نياز طبيعي را تا اندازه اي مي توان با فضاي مجازي برطرف كرد، اما هميشه هم پاسخگو نيست. ------------------------- * كسي مي تواند معادلي براي ريدر پيشنهاد بدهد؟
روابط خوب برخي را كه مي ديد، غبطه مي خورد كه چرا زودتر تن به ازدواج نداده. دعوا و درگيري عده اي ديگر خشنودش مي كرد از اين كه اشتباه آنها را مرتكب نشده. غافل از اينكه هر كس آينده اي دارد و سرنوشتي كه خود بايد با انتخاب هايش آن را رقم بزند.
موقع رانندگي وقتي داشتم از خياباني يك طرفه عبور مي كردم مجبور شدم براي يافتن مسير توقف كنم. از آقايي مسير را پرسيدم و چون كمي جلوتر ايستاده بودم مجبور شدم دنده عقب بگيرم. ناگهان گوشه سپر ماشين به ماشيني كه حاشيه خيابان پارك كرده بود، اصابت كرد. ماشين ديگري پشت سرم ايستاده بود تا من راه را برايش باز كنم. پياده شدم كه ببينم چيز مهمي است يا نه، راننده كه خانم متيني به نظر مي رسيد اشاره كرد كه چيزي نشده، برو. در كنارش خانم ديگري نشسته بود كه وقتي از كنارم رد شدند گفت: چادرت رو در بيار...، آمدم نگاه كنم كه اگر گوشه اي از چادرم بيرون مانده آن را درست كنم كه تازه متوجه ادامه حرفش شدم كه گفت: ... تا بتوني رانندگي كني! نتوانستم جوابش را ندهم. سرم را از پنجره بيرون آوردم و گفتم: به تو هيچ ربطي نداره.
