با تلنگری می شکنم
یکی گفت: مگه بیکاری؟ میدونی چه قدر هزینه اش میشه؟
دیگری گفت: پولت مفته خرج کنی مردم بخورن؟ به جاش یه چیز بهتری برای خودش بگیر.
اون یکی گفت: حالا از پول و هزینه اش که بگذریم٬ میدونی چه قدر دردسر داره؟ باید بپزی٬ بشوری ... اوه اون همه ریخت و پاش و سروصدا.
با لبخندی حرف هایشان را نشنیده گرفت.
به یاد آورد سال پیش بعد از تمام شدن جشن٬ دخترش با خوشحالی گونه هایش را بوسید و به رختخواب رفت.
دوست داشت شیرینی آن بوسه را امسال هم بچشد.
بر نتابد کوه را یک برگ کاه »
رفتم تو. گفتم برای آگهی استخدام خدمت رسیدم. گفت چند لحظه منتظر بمون. رفت پیش آقایی که داشت با تلفن صحبت می کرد و به من اشاره کرد.
تلفنو که قطع کرد اومد طرفم. با اخمی روی چهره اش خوب منو برانداز کرد. با همون اخم گفت: ساعت کاری اینجا صبح از ۵/۷ تا ۱۲ و بعدازظهر از ۴ تا ۸ شبه. تعطیلی و عید و نوروز هم نداریم.
گفتم مشکلی نیست. منتها من دو روز در هفته کلاس دارم.
بی تفاوت با همون اخم گفت: خب کلاستون که تموم شد سر بزنین شاید باز هم نیاز داشتیم.
دیگه چیزی نگفتم تشکر کردم و اومدم بیرون.
«.A friend in need is a friend indeed»
به دوست خوبم که در گپ آن شب٬ داغ کرده بود و عصبانی بود.
نامه ای بالا بلند برایت نوشتم. اما هر چه با خودم کلنجار رفتم مجاب نشدم که اینجا بنویسم. ترجیح می دهم سیاست را به اهلش واگذارم. نقطه مشترک من و تو هیچ وقت سیاست نبوده و خوشحالم که نبوده. برای همین تنها می نویسم که:
خودخواهی مرا ببخش. این قدر در خودم و مشکلاتم غرق شدم که فراموش کردم از تو بپرسم. هر وقت به هم رسیدیم از خودم گفتم و درد و رنج هایم. اصلا نپرسیدم تو چگونه می گذرانی. چگونه فکر می کنی. چگونه زندگی می کنی. و تو هم نگفتی. از تو هم گله دارم که چرا نگفتی. ترسیدی دوستیمان به هم بخورد؟ یا ترسیدی من حرفی بزنم که تو ناراحت شوی و یا تو حرفی بزنی که من؟
مرا ببخش که تمام این مدت تو ناراحت بودی و من متوجه نبودم. تو گریه کردی و من نفهمیدم. خودم را نمی بخشم. رسم رفاقت این نیست.
مطمئن باش تا وقتی من و تو هر دو اهل حق و حقیقت باشیم هیچ چیزی نمی تواند ما را از هم جدا کند. اگر اهل انصاف باشیم٬ اگر منطق بین ما حکم کند٬ اگر حرف یکدیگر را بشنویم٬ هیچ کس نمی تواند بین ما فاصله بیندازد. تو بهترین دوست من در تمام عمرم بوده ای و هستی و من به هیچ قیمتی حاضر نیستم از تو دور شوم.
دوست عزیز تر از جانم. می خواهم بدانی که دوستت دارم از صمیم قلب. و همیشه برایت بهترین ها را آرزو می کنم. گرچه ظاهرا از هم دوریم اما تا وقتی که قلب هایمان به هم نزدیک است همیشه در کنار هم خواهیم بود.
اراده می کند و به روی کاغذ قدم بر می دارد
نمی داند به کجا می رود
تنها می رود که رفته باشد
که نخشکد
او هم حیران مانده مثل صاحبش
نمی داند چه باید بکند
به دنبال کمک می گردد
به دنبال راه نجات
بسیاری قلم ها را دیده که نوشته اند تا خشک شده اند
برخی خوب برخی خوب تر
برخی بد برخی بدتر
اما این قدر گیج است که خوب و بد را از هم نمی شناسد
هیاهوی دنیا گیجش کرده
ظاهرهای آراسته گاهی فریبش داده اند
از باطنشان که آگاه شده دستش آمده که به چشمانش اطمینان نداشته باشد
می ترسد
می ترسد که دوباره اشتباه کند
می ترسد که دوباره گولش بزنند
دوست دارد خوب باشد و خوب تر بنویسد اما نمی داند چگونه
می ترسد به عاقبت کسانی دچار شود که گرفتار شدند
گرفتار نفس خویش
گرفتار خودخواهی و غرور
می ترسد دوباره فریب ظواهر را بخورد
می ترسد به بیراهه کشیده شود
در بن بست چه کنم گیر افتاده و راه نجاتی نمی یابد
به دنبال دستانی می گردد که او را از منجلاب جهل و فراموشی بیرون بکشد
اما هر چه بیشتر می گردد کمتر می یابد
هر چه بیشتر می گردد بیشتر گم می شود
به بن بست رسیده
به کجا باید می رفته که نرفته
در کجا باید جستجو می کرده که نکرده؟؟؟
به خصوص جلسه خواستگاری
به ویژه وقتی مثل کالا در ویترین مغازه برانداز می شوی
و چنانچه مورد پسند واقع شدی
خریدار و فروشنده دست به دست هم می دهند تا بر سر نرخ تو چانه بزنند
تا ارزش تو را به نفع خود تعیین کنند
اونجایی که بنجامین به دیزی می نویسه که عاشق شده و دیزی از این بابت ناراحت شده بود دختر دیزی ازش می پرسه: مادر تو عاشق او بودی؟ مادرش میگه که این ماجرا مربوط میشه به ۶۰ سال پیش و ادامه میده که:
«?What does a girl know about love»
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست»
جوانی نکرده ام
که چرا در همه عمر
ساده بودم و پاک
اما نه كتابي داشتم در دست مطالعه و نه ...
بماند، هيچ.
امروز كتابي خريدم.
قطعه شعري از اين كتاب در پاسخ به دعوت نويسنده وبلاگ به سوي سيمرغ
تقديم به شما:
«ما كه اين همه براي عشق
آه و ناله دروغ مي كنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
- كه بي دريغ -
خون خويش را نثار عشق مي كنند
از نثار يك دريغ هم
دريغ مي كنيم؟»
-------------------------
گلها همه آفتابگردانند
قيصر امين پور
چه پويم بيش از اين راهي كه پايانش نمي بينم»
شايد هم بالعكس...
آدم ها
همه را پند میدهم
خود پند نمی گیرم
اینجا بدون شما صفا ندارد
هر طرف رو می کنم جای خالی یکی را می بینم.
یلدا کف اتاق کاغذهایش را پهن کرده
با دستان پر از رنگ به سر می کوبد که ای وای
فردا ژوژمان دارم و هنوز ده تا نقاشی هم نکشیده ام.
خدیجه و لیلا با دوستان دوست داشتنی شان یا گرم صحبت و خنده اند
و یا در حال ترجمه تکالیف عقب افتاده.
معصومه طبق معمول روی تختش مسئله ریاضی حل می کند و احدالناسی را نمی بیند
هر از گاهی پرده را کنار می زند و جوابی به صحبت های سایرین می دهد
اما دوباره در ریاضیات غرق می شود.
لیلا از بوفه پفکی خریده و منتظر من است تا در محوطه با هم گپ بزنیم.
این محوطه اکنون خالی است
برای من خالی است.
حافظ
چای
شعله آتش
..........
پاک کردن سبزی
و آش
آش رشته شیرازی نه کرمانی
.
.
.
کاش
...
می خواستم بنویسم کاش دوباره ببینمتان
پشیمان شدم
باز خواستم بنویسم کاش دوباره دور هم جمع شویم
باز هم پشیمان شدم
اکنون می نویسم
کاش هر کجا هستید و هستم اطرافتان پر باشد از
دوستان یکرنگ٬ یکرنگ٬ یکرنگ و صمیمی.
کاش هر کجا هستید شاد باشید و پیروز.
از خودم بیشتر
در اوج غربت
تنهای تنها
به دل آرزوی همنشین داری
همراه و همدل
هم صحبت
که دوستش بداری
و دوستت بدارد.
بشری از نوع خودت
انسانی شبیه خودت
با همه خوبی ها و بدی ها
با همه ضعف ها و قوت ها
منتها یک پله بالاتر از خودت
تا آئینه ات باشد
و لباسی که عیب هایت را نهان دارد
و موجب آرامش تو
و پناهگاه و تکیه گاهت
نه فرشته ای که با اکراه به تو سجده کرد
و نه شیطانی که قسم خورده اغوایت کند
انسانی که تو را بفهمد
آدم
مجنون
که با معجزه آمدنش تو را زنده کند
و پا به پای تو خود نیز بالا رود.
دریغ که او نمی داند در دل و ذهنت چه می گذرد
و تو نمیدانی چگونه آگاهش کنی
تو همچنان منتظر می مانی
و او همچنان ناآگاه
تا روزی که باران رحمت خدا بر شما ببارد.
عهد فرامش کند مدعی بی وفاست »
وقت نداشتم
اکنون که وقت دارم
حوصله ای نمانده.
۷/۲/۸۷

