اونجایی که بنجامین به دیزی می نویسه که عاشق شده و دیزی از این بابت ناراحت شده بود دختر دیزی ازش می پرسه: مادر تو عاشق او بودی؟ مادرش میگه که این ماجرا مربوط میشه به ۶۰ سال پیش و ادامه میده که:
«?What does a girl know about love»
قدح از دست مو افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست»
جوانی نکرده ام
که چرا در همه عمر
ساده بودم و پاک
اما نه كتابي داشتم در دست مطالعه و نه ...
بماند، هيچ.
امروز كتابي خريدم.
قطعه شعري از اين كتاب در پاسخ به دعوت نويسنده وبلاگ به سوي سيمرغ
تقديم به شما:
«ما كه اين همه براي عشق
آه و ناله دروغ مي كنيم
راستي چرا
در رثاي بي شمار عاشقان
- كه بي دريغ -
خون خويش را نثار عشق مي كنند
از نثار يك دريغ هم
دريغ مي كنيم؟»
-------------------------
گلها همه آفتابگردانند
قيصر امين پور
چه پويم بيش از اين راهي كه پايانش نمي بينم»
شايد هم بالعكس...
آدم ها
همه را پند میدهم
خود پند نمی گیرم
اینجا بدون شما صفا ندارد
هر طرف رو می کنم جای خالی یکی را می بینم.
یلدا کف اتاق کاغذهایش را پهن کرده
با دستان پر از رنگ به سر می کوبد که ای وای
فردا ژوژمان دارم و هنوز ده تا نقاشی هم نکشیده ام.
خدیجه و لیلا با دوستان دوست داشتنی شان یا گرم صحبت و خنده اند
و یا در حال ترجمه تکالیف عقب افتاده.
معصومه طبق معمول روی تختش مسئله ریاضی حل می کند و احدالناسی را نمی بیند
هر از گاهی پرده را کنار می زند و جوابی به صحبت های سایرین می دهد
اما دوباره در ریاضیات غرق می شود.
لیلا از بوفه پفکی خریده و منتظر من است تا در محوطه با هم گپ بزنیم.
این محوطه اکنون خالی است
برای من خالی است.
حافظ
چای
شعله آتش
..........
پاک کردن سبزی
و آش
آش رشته شیرازی نه کرمانی
.
.
.
کاش
...
می خواستم بنویسم کاش دوباره ببینمتان
پشیمان شدم
باز خواستم بنویسم کاش دوباره دور هم جمع شویم
باز هم پشیمان شدم
اکنون می نویسم
کاش هر کجا هستید و هستم اطرافتان پر باشد از
دوستان یکرنگ٬ یکرنگ٬ یکرنگ و صمیمی.
کاش هر کجا هستید شاد باشید و پیروز.
از خودم بیشتر
در اوج غربت
تنهای تنها
به دل آرزوی همنشین داری
همراه و همدل
هم صحبت
که دوستش بداری
و دوستت بدارد.
بشری از نوع خودت
انسانی شبیه خودت
با همه خوبی ها و بدی ها
با همه ضعف ها و قوت ها
منتها یک پله بالاتر از خودت
تا آئینه ات باشد
و لباسی که عیب هایت را نهان دارد
و موجب آرامش تو
و پناهگاه و تکیه گاهت
نه فرشته ای که با اکراه به تو سجده کرد
و نه شیطانی که قسم خورده اغوایت کند
انسانی که تو را بفهمد
آدم
مجنون
که با معجزه آمدنش تو را زنده کند
و پا به پای تو خود نیز بالا رود.
دریغ که او نمی داند در دل و ذهنت چه می گذرد
و تو نمیدانی چگونه آگاهش کنی
تو همچنان منتظر می مانی
و او همچنان ناآگاه
تا روزی که باران رحمت خدا بر شما ببارد.
عهد فرامش کند مدعی بی وفاست »
وقت نداشتم
اکنون که وقت دارم
حوصله ای نمانده.
۷/۲/۸۷
خودت باش.
خواه کسی دوستت داشته باشد خواه نداشته باشد.
یه بار ازش پرسیدم چرا کاری نمی کنی؟
گفت: مثلا چی؟
گفتم: خطی... چراغی... نخی...طنابی...
گفت: آخه من که مطمئن نیستم انتخاب کاملا مناسبی باشه.
گفتم: خب نباشی. وقتی اومد٬ صحبت کردید٬ فهمیدی مناسب نیست٬ بگو نه.
با تعجب پرسید: به همین راحتی؟
گفتم: به همین راحتی. مگه چه اشکالی داره؟ بالاخره اون هم احتمال نه شنیدن از تو رو در نظر می گیره.
کمی مکث کرد.
بعد سری تکون داد و گفت: نه. این خیلی نامردیه. هر چی فکر می کنم دلم راضی نمیشه. اگه مطمئن بودم شاید. اما الان نه٬ هرگز چنین کاری نمی کنم.
اکثر قاب های قشنگی که دیدم از این محدوده خارج نبودند:
و ان یکاد٬ چهار قل٬ حمد٬ آیة الکرسی٬ یا شعرهای معروفی از سهراب و دیگران
که البته تعدادشون هم کم نبود.
اینا همه خوب و زیبا و بامفهوم
اما علاوه بر اینا خیلی آیه و روایت٬ شعر و جمله زیبا و پرمعنا وجود داره برای قاب کردن و به دیوار زدن.
مثلا همین جمله معروف و شاید تکراری:
«هیچ کار خدا بی حکمت نیست.»
که او مجنون تر از مجنون
که او شیداتر از عاشق
همه گویند ای مجنون
رها کن لیلی مغرور
که این معشوق را با تو هیچ گونه التفاتی نیست
کس چه می داند که عاشق تر ز لیلی در جهانی نیست؟
که مجنون می خواهدش اما برای خود
و لیلی منتظر تا هستی خود را فدا سازد برای او
کس چه می فهمد که لیلی سال ها حرف نگفته در گلو دارد برای او
و دنیایی پر از بغض فرو خورده
و دریایی سرشک جاری از مژگان
و یک سینه حکایت از همه احوال
که مجنون هم نمی فهمد
که مجنون هم نمی داند
که گر داند دگر مجنون نمی ماند
که مجنون را به جز چشم و لب و گیسوی دلدارش
نباشد هیچ سودایی دگر در سر
و لیلی این چنین مجنون نمی خواهد.
با دلی شکسته و خسته
بریده از همه چیز و همه کس
به راستی کیست مرا جز تو؟
سجاده نیازم را رو به درگاه بی نیازت می گشایم
مرا نای ایستادن و قامت بستن نیست
مرا چه سود از نمازی که تنها من واردش شوم
زانو در بغل می گیرم
به فکر فرو می روم
به گذشته و آنچه کرده ام
به آینده و آنچه نکرده ام
به حالم
به روحم
به رابطه ام با تو
خودم
و دیگران
چاره چیست؟
چه باید کرد؟
به کدام سو باید قدم نهاد؟
کدام راه رفته ای را نباید می رفتم؟
باز می گردم.
کدام راه نرفته ای را باید رفت؟
به سویش اراده می کنم.
چیزی نمی ماند جز استمداد از تو
نه راه های رفته را با توان خود پیموده ام
و نه راه های نرفته را بی تو
پس یاری ام کن
که بی تو هیچم و سخت به تو محتاج.

